تبليغاتX
ترانه غم

ترانه غم

........

 

دیشب دلم خیلی گرفت

 

                                ابر چشام بارونی شد

                                                         از غصه ی دوری تو

                                                                                خون جای اشکام جاری شد

تا صبح کنار عکس تو

                            به   یاد  خاطراتمون

                                                      نشستم  آه  کشیدم

                                                                                 واسه  روزای  رفتمون

  بدون خدا نمی گزره

                          از این همه جفای تو

                                                       نداره  چاره  بی وفا   

                                                                                بعد مرگم حسرت تو

بدون خدا نمی گزره

                             از این همه جفای تو

                                                          نداره  چاره  بی وفا   

                                                                                  بعد مرگم حسرت تو

                                                      

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 16:32 توسط رضا| |

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی


و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی


به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید


بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 17:41 توسط رضا| |

 

دخترك شانزده ساله بود كه براي اولين بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول كلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز كند، از اينكه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي كرد.

(ادامه داستان در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 9:5 توسط رضا| |

 عکس   داستان بسیار زیبای (قلب یک کرگدن)

داستان بسیار زیبا و خواندنی قلب یک کرگدن


کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت…

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

(بقیه داستان در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 15:46 توسط رضا| |

حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!
                                      

عاشقانه - -   > www.shirazpic.com <

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 15:33 توسط رضا| |

دلم گرفت از این روزها از این روزهای بی نشون

از این همه در به دری از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از ادما از آدمای مهربون

از این مترسکهای بد از همدلهای همزبون

تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون

آهای خدای عاشقا توئی فقط دلخوشیمون

آره دلم خیلی پره از غمهای رنگ و و وارنگ

از جمله دوست دارم دروغهای خیلی قشنگ

دلم گرفت از این روزها از ادما از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون
 
نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 15:9 توسط رضا| |

 

اي سراپايت سبز
دست هايت را چون خاطره اي سوزان
در دست هاي عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لب هاي عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد

 
جاده
 
نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 15:1 توسط رضا| |

دیروز در کنار تو احساس عشق بود

دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود

دستان کوچکت که جنون مرا نوشت

این واژه های غرق به خون مرا نوشت

هرجا که رد پای شما هست می روم

فکری بکن به حال من از دست می روم

قلبم شکسته است و هی سرد می شوم

بگذار بشکند عوضش مرد می شوم

دستان خسته ام به شقایق نمی رسد

فریاد من به گوش خلایق نمی رسد

این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست

یا مثل چشم های شما با کلاس نیست

این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر

هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر

بین خودم و آینه دیوار می کشم

هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم

شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست

در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست

بانوی دشت های قشنگی که سوختی

عشق مرا به رهگذران می فروختی

چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین

این دست ها همیشه جوان نیست نازنین

شاید کسی که بین غزل های من گم است

در فصل های زندگی ام فصل پنجم است

یا نه درست مثل خودم لاابالی است

از مردمان غمزدهء این حوالی است

حالا ببین علیه خودم غرق می شوم

در منتها الیه خودم غرق می شوم

دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند

احساس می کنم غزلم ناتمام ماند

نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 3:52 توسط رضا| |

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توهستم اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

(عشق)

نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 3:48 توسط رضا| |

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

 

یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

 

بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار

 

اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

 

زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

 

رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

 

آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

 

اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

 

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

 

دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

 

تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

 

تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

 

پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

 

تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

 

داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

 

رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

 

تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق

 

منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

 

نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

 

تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

 

عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

 

گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

 

نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

 

شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

 

و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

 

پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

 

اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

 

بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

 

ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

 

روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

 

بـه خـدا نـمــیـری از یاد




نوشته شده در شنبه 22 آبان1389ساعت 0:40 توسط رضا| |

گویند که تفسیر ندارد شه عشق

هیچ عاشق نتواند که کند معنی عشق

عشق مفلوک دمی زاده فکر بشراست

تا رسد بر آنچه خواهد بر کشد با نام عشق

هر چه انسان در دلش خواهش کند

دوست دارد ریزدش در قالب و سودای عشق

هر دم هرکس در پی چیزی فتاد

جا کند خود را به دلها از طریق و را عشق

هر که دارد طمعی از ره خود خواهی خود

می شود عاشق و خواهد طلبش زین ره عشق

گر به مقصود رسیدش زه همه آنچه که خواست

عاشقی را به تملک برد و صاحب عشق

گر شکستی فتد اندر ره و در زورق او

لعنت و نفرین و فقان بهر عشق

عشق فلانی که هوس خوانده شد

این همه اظهار فضلیت به عشق

کو همه عشاق که ثابت کنند

نیست هوا و هوسی بهرعشق

عشق بود این چنین آری مجید

زین سخن ایرج وتصنیف عشق

آه چه غرقاب مهیبی است عشق

مهلکه پر زه نهیبی است عشق

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com




گاه گاهی یاد آن دلدار بی دل میکنم

گر چه بودش بی وفا یادش به نیکی میکنم

در میان خلوتم گاهی پیامی میدهد

من ز آن عشق خربابم. باز یادی میکنم

کردمش از دیده بیرون. تا زدل بیرون رود

در دلم آتش به پا شد. دیده جیحون میکنم

من به او دل دادم و او دل به نا اهلان فروخت

گه گداری یاد او خوب و گهی بد میکنم

من دگر بازیچه ای دردست دلبر نیستم

تا کسی آمد به قلبم زود بیرون میکنم

اندر آن مستی مجید دل غمین در خواب شو

یار بی رنگ ریا در خواب پیدا میکنم


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com







نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 23:45 توسط رضا| |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ، ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن ، لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است ، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است ، تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم ، بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ، اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد ، يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم ، نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ، بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 23:17 توسط رضا| |

آن که دلم را برده خدایازندگیم را  کرده تبه کو؟

آن که دلم را برده خدایازندگیم را کرده تبه کو؟

همنفسم کو؟آن که نگاهشروز من از غمکرده سیه کو؟

بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو

بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو

رخت سحر نو دمیده من
فروغ رخت نور دیده من
برخیز و بیا ای امید دلم شام من سپری کن
تویی که به دل نقش غم زده ای
چو غنچه گره بر دلم زده ای
بر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کن
هر کجا گذری زیر پا نظری کن

بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو

نوشته شده در جمعه 29 مرداد1389ساعت 6:24 توسط رضا| |

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 4:48 توسط رضا| |

خدا جونم سلام ...
بازم این بنده ناشکر حقیر اومده پشت در خونه ات و ازت التماس دعا داره...پس به حکم بزرگیت و به حق بنده بودنم ازتو برای همه بهترین نعمت دنیا رو می خوام... از تو برای همه سلامتی می خوام...همه یعنی همه... فرقی نمی کنه کی باشه یا کجا باشه ... آشنا باشه یا غریب ... دوست باشه یا دشمن ... خدایا به بیمارا شفا بده و به بقیه سلامتی ....آمین
خدایا!
فکر کنم مظلوم ترین آدمایی که آفریدی عاشقا باشن ... چون همیشه تو دادگاه سرنوشت بدون هیچ گناهی به جرم عشق جدایی براشون رقم می خوره ... وای بر این حکم و این قانون زشت ... خدایا دعا می کنم به همه عاشقا قدرت مقابله با حکم سرنوشت را بدی و اگه بنا به تدبیر خود رستگاری در فراق است، صبر بده تا تحمل کنند ...
و اما برای خودم ... خدایا یادمه قرار بود دیگه چیزی برای خودم ازت نخوام ...ولی مگه امکان داره ! مگه شدنیه ! محاله !نمی شه ! من اگه از تو نخوام پس از کی بخوام ؟!!!خدایا می خوام بمیرم ... من از تو مرگ می خوام ... مرگ ... نه بخاطر اینکه ضعیفم و برای فرار از مشکلات بهش متوسل شدم و نه برای اینکه از تو و لطفت ناامیدم و یا از ایمانم به تو کم شده نه ...به خودت قسم نه ...... توی زندگی من خیلی چیزا رو خواستم و بخاطر بی لیاقتی خودم نتونستم بدستشون بیارم شاید بعدها بتونم و شاید الانم اگه بخوام بشه اما دیگه برام لطفی نداره ... تو که بهتر می دونی عادت بده منو ...من امروز چیزی رو می خوام که امروز می خوام و اگه امروز گذشت دیگه گذشته ... لعنت به من ... لعنت ... خدایا دوست دارم بمیرم تا دوباره شروع کنم...می دونم که مرگ پایان من نیست ... خودتم همیشه همینو می گی که مرگ پایان زندگی شما نیست ... حالا که نمی شه زمان را به عقب برگرداند پس بذار با مرگ دوباره شروع کنم ... از اول ... از نو ... حالا که تو و دنیای تو خواسته من ازعشقم جدا باشم ... حرفی نیست ... من ازش گذشتم ... اما بهم قول بده ...
قول بده که توی اون دنیا عشقم برای من باشه ... فقط برای من... بهش بگو ... من نتونستم اما تو بگو ... بگو توی این دنیا برای هر کسی می تونی باشی اما تو اون دنیا فقط برای منی بگو توی این دنیا برای هر کسی می تونی باشی اما توی اون دنیا فقط برای منی... خدایا بهش می گی ، نه؟!
خدایا .. . خدایا... خدایا!
نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت 21:8 توسط رضا| |

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و

به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ

كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و

در آغوش خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،

و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه

مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو

توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،

با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه

دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!
نوشته شده در شنبه 9 مرداد1389ساعت 2:53 توسط رضا| |


اين کلام حرف آخر من است :

اين عشق تو سرپناه آخر من است و اين دوست داشتنت ، تنها اميد بودن من است...

بدون تو حرفي براي گفتن نيست ، به جز يک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگي!

بدون تو جايي براي ماندن نيست و هيچ راهي براي زنده بودن نيست...

چشم به راه تو ميباشم در اين جاده زندگي ، با پاهاي خسته و دلي پر از اميد!

وقتي غروب مي شود و تو نمي آيي دلم پر از خون مي شود و چشمهايم پر از اشک...

باز به انتظار طلوع و آمدنت مينشينم ،دلم ميخواهد آن لحظه همچو خورشيد در آسمان قلبم طلوع کني.

اي واي از فردا... از آن روزي که آسمان ابري و دلگرفته باشد آن زمان خورشيدي در آسمان نيست،

و باز بايد به انتظارت نشست و گريست با همان دل پر خون ، با آن پاهاي خسته و قلبي شکسته...

اين کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

اين عشق تو سر پناه آخر من است و اين غروب آغاز دلتنگي هاي من است...

بدون تو جايي نيست براي ماندن ، بدون تو بايد سفر به آن سوي دنيا کرد....

آري اين کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!
نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389ساعت 4:6 توسط رضا| |

یکشبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389ساعت 3:51 توسط رضا| |

روی قبرم بنویسید پسری تنها بود
پسری اسیر دست غم و دردهابود
بنویسید دلش مثل اینه صاف بود
عاشقی شكسته دل تو این دیار بی كس بود
بعد مرگم نمی خوام برای من گریه كنید
چشمای پر مهرتون رو واسه من خسته كنید
اگه عشق من اومد بهش بگین شدم فداش
بزاریدتابدونه جونموریختم من به پاش
بزارید تا بدونه عاشق واقعیش منم
اما هیچ وقت نزارید غصه باشه توی نگاش

نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389ساعت 2:40 توسط رضا| |

زندگی خیلی قشنگه اگه عشقی باشه در كار
اگه كه لیلی بمونه واسه مجنون تا صبح بیدار
زندگی خیلی قشنگه اگه مثل ماه بتابیم
اگه مثل یك قناری اواز زیبا بخوانیم
زندگی خیلی قشنگه اگه مثل اینه باشیم
اگه مثل اب دریا پاك و بی دغدغه باشیم
زندگی خیلی قشنگه اگه یك پروانه باشیم
اگه قدر هم بدونیم واسه عشقمون فدا شیم

نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 1:14 توسط رضا| |


deborah.mihanblog.com

باز منو دفتر پاره  خط زدن رو شعر تازه

باز منو ابر جدايي با سكوتي كه مي باره

اونطرف دست هاي خالي ارزوهاي خيالي

اينطرف احساس پوچم مردنم شده محالي

يه هوا تا اوج پرواز يه صدا تا قلب اواز

نفسم قدم مي ذاره توي سوز گريه ي ساز

پاشيده رنگ نگاهم رو اقاقي سر راهم

جايي كه قرارمون بود باز منم كه چشم براهم

مردن طرح شقايق باز يه روياي قديمي

منو تو بركه و قايق شب نجواي عاشقانه

خنده هاي كودكانه باز عبور سرد شبگرد

يه عبور صادقانه دل پر از عقد ه ي رفتن

فكر نو پر از شكستن قطره قطره سوزش اشك

چشمي از جنس نبستن يه هوا ترانه ي نو

سبك عاشقانه ي تو هوس سيب و كمي نان

ناني از گندم نه از جو شبي از دلمردگي ها

صبحي از سر كردگي ها عصر دلگير منو شعر

شعري از ديوانگي ها....

نوشته شده در جمعه 1 مرداد1389ساعت 15:54 توسط رضا| |

 آری من همان عاشقم !

آری من همان عاشقم !

آری من همان عاشقم ،

یک عاشق دلسوخته ،

 یک عاشق تنها ....

یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر ...

اسیری در یک قلب سرخ ...

 آری من همان مجنون قصه هایم و یک عمر به دنبال لیلی چشم به

راهم..

 لحظه های سخت را پشت سر میگذارم و به عشق لیلایم از هفت آسمان

خواهم گذشت ...

 در جاده ها ،

 از سختی ها میگذرم تا به مقصدم که همان خانه لیلایم است برسم...

 آری عاشقم ،

 یک عاشق چشم به راه ،

عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است ..

در آتش فاصله ها سوخته است ،

در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است و همانی که تمام درهای

دلتنگی ها بر روی او بسته است...

 آری من همانم که به او میگویند دیوانه ....

 به او میگویند آواره....

 من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ...

 با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد

میزنم... .

 فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند و

بگویند این دیوانه کیست؟

آری این دیوانه همان هست که جایش در قصه ها بوده ...

همانی است که نامش در این دنیا مانده و یادش همیشه و همیشه یک

عاقل را نیز مجنون میکند.....


نوشته شده در سه شنبه 29 تیر1389ساعت 7:9 توسط رضا| |

من از تو دل نمیبرماگرچه از تو دلخورم
اگرچه گفته ای تو را
به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن
کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام
به خاطرت شکسته ام

***
تو در سراب آینه
شبانه خنده میکنی
من شکست داده را
خودت برنده میکنی
نیامدیو سالها
نظر به جاده دوخته ام
بیا ببین که بی تو من
چه عاشقانه سوخته ام

***
رفیق روزهای خوب
رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من
همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را
بدون من شناختی

***

من از تو دل نمیبرم
اگرچه از تو دلخورم
اگرچه گفته ای تو را
به خاطرات بسپرم

نوشته شده در سه شنبه 29 تیر1389ساعت 6:46 توسط رضا| |

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ،

 خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و

 جدایی هست..؟

ماندنی ها رفتند ...رفتنی ها مردند ... مردنی ها اما ... چشم ما را بستند ...


به تن ما یک روز ... کفنی پوشاندند ... نعش ما را یک شب ... آمدند و بردند ...


عشقی بود که رفت ... شوقی بود که مرد ...مرگ یک شب آمد ... بودنیها را برد ...

توی دلم میگم که اون ***  دیگه وا ست  یار نمیشه

 

منتظرش   نشستنت ***  واسه ی تو   کار نمیشه

 

یه بی وفابود که یه روز*** افتا دی تو دام  نگا ش

 

گولت زد واز توگذشت***حالا توموندی چشم به را ش

 

نفهمیدی  بازیچه ای *** چه ساده بودی خوش خیا ل

 

این هم سزای عشق تو*** سزای یک عشق محا ل

 

حالا شکست و زد و رفت***  تنها تو موندی و خودت

 

دستش تو دستی دیگه بود*** خنده هاش هم پشت سرت

 

می گن که تو این روزگار ***   عاشق  شدن  تخیل

 

دل بستن ها چه آسونه***   وفا به عشق چه مشکل

 

فکر نمی کردم که توهم *** من رو بذا ری سر کار

 

نمک باشی رو زخم من*** یا وا سه چشمام مثل خار

 

گم شو برو دیگه نیا***  حتی سراغم رو نگیر

 

یا زندگی کن توهوس***   یا توی تنها یی بمیر

 

می خوام یه عهدی بکنم*** یه عهد محکم با د لم

 

که دیگه تو این روزگار *** اسیر مثل تو نشم

 

گرچه غریب و بی کسم*** اما همه کسم خداست

 

بی تو نفس کشیدنم ***  نشونه ی این ا دعا ست

خدایا تو می گفتی که من تو را آفریدم

       به تو جان دادم و زندگی بخشیدم

                     پس چرا فقط نفس کشیدن بلدم

نوشته شده در یکشنبه 27 تیر1389ساعت 11:20 توسط رضا| |

آسمان همچوصفحه ی دل من

 

روشن از جلوه های مهتابست

 

امشب خواب خوش گریزانم

 

که خیال تو خوشتراز خوابست

 

خیره برسایه های وحشی بید

 

می خزم درسکوتبسترخویش

 

بازدنبال نغمه دلخواه

 

می نهم سربه روی دفتر خویش

 

تن صدهاترانه می رقصد

 

دربلورظریف آوایم

 

لذتی ناشناس و رویارنگ

 

می دودهمچوخون به رگهایم

 

آه....گویی زدخمه ی دل من

 

روح شبگرد مه گذرکرده

 

یانسیمی دراین ره متروک

 

دامن از عطریاس ترکرده

 

بی گمان زان جهان رویایی

 

زهره برمن فکنده دیده ی عشق

 

  می نویسم به روی دفترخویش

 

((جاودان باشی ای سپیده ی عشق))


نوشته شده در یکشنبه 27 تیر1389ساعت 3:2 توسط رضا| |

Design By : Mihantheme

كلمه مورد نظرتان را تايپ كنيد:

گوگل ياهو ام اس ان

رضا